دوشنبه15اردیبهشت93
با سلام به همه گل دوستانم. ببخشید.ما همش دیر به دیر به وب دخترکمان سر میزنیم. حال عمومی مان مساعد نبید. چه کنیم دیگر. فرزند دوم و درگیری های اون.
البته در جمعه دو هفته پیش به همراه دخترکمان به خیابان بهار مشرف شدیم و با چند تکه لباس ناقابل با جیبی خالی برگشتیم.
القصه آخر هفته پیش مامان حاجی و باباحاجی برای چکاب اومدند تهران. و از شانس ما و یا اونا کلاً آخر هفته حالم خوب نبود و اونا فقط یه ناهار 5شنبه خونه ما بودند و به اصرار دایی جان محمد رفتند خونه اونا. روز جمعه هم در دو نوبت با بابا رضا رفتی پارک سر فرمانیه و پارک قیطریه. البته بماند که بابا رضا قرار بود ساعت 4 تا 5/4 با شما رجعت کنند و ساعت 5/5 بر گشتند و تو این یه ساعت موبایلشان جواب نمیدادند و بنده رو یه شوکی اساسی فرمودند. اینم اندر حکایت مردان باخیال.
این روزا بنده به خاطر شرایط موجود نمی تونم رانندگی کنم و تقریباً از بعد از عید ماشین نیاوردم و عمو علیرضا زحمت می کشند و میان دنبالمون. صبح با بابارضا و عصرها با عموعلیرضا یا به قول شما عمو لی لی رضا. البته اینم یه قصه ای برای خودش.گریه های بعضی از مواقع زمان برگشتن شما. دیروز که سر پایینی رو آنچنان دویدی که گفتم که الان با سر میری تو درخت ها. این روزا دیگه از کارهای شما هنگم....
صبح ها که یا باید دم در مهد بشینیم تا آرشیدا خانوم همکلاسی ایشان تشریف بیارند تا با هم بروند یا داخل کلاس منتظر بمونیم ...



بعضی روزا دوست دارند سرسره بازی کنند...



گاهی وقت ها هم باید تاب بازی کنند حتی اگه صف طولانی پشتش باشه...




چهارشنبه ها هم که روز اسباب بازیه. رایا گلی اسباب قوری و چایی راه انداخته بود که البته آویسا عاشقش شد و ادای بخش آخر انیمیشن البته پویانمایی تینکربل و نجات پری رو در میاورد و کلی کیف می کرد و قول گرفت که اگه دختر خوبی باشه براش بخریم.خودش هم عروسکی که تو فرودگاه باباش رو مجبور کرده بود براش بخره چون به قول آویسا"بابایی این رو برام می خری آخه چشاش یه جوریه" و متعاقب درخواست ایشان خریداری شد. منم از فرصت استفاده کردم و از دنیای کودکانه شون عکس انداختم.







دوشنبه15اردیبهشت93 
